اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

یه اتفاق بد

پسر قشنگم دیروز 10 دی 93 یه اتفاق بد افتاد داشتیم باهم بازی میکردیم که تو پات پیچ خورد و با سر زدی به سنگ نورگیر تو عاشق اینی که با یکی همش بدویی و از این طرف خونه بری اونطرف خونه اما دیروز تا شروع کردیم به بازی تو با سر رفتی تو سنگ نورگیر نمیدونی چقدر وحشت کردم.وقتی تو رو تو اون وضعیت دیدم خواستم سکته کنم خیلی از سرت خون اومد تنها چیزی که به ذهنم خورد این بود یخ روش بذارم و فورا به بابایی زنگ زدم دست و پام داشت میلرزید.بابایی هم زود خودشو رسوند ولی باز خدا رو شکر احتیاجت به بخیه زدن نیافتاد بعداینکه تو آروم شدی خودم حالم بد شد بخاطر شوکی که بهم وارد شده بود اینجا دیگه آروم شدی و خونش رو پاک کردم الهی...
11 دی 1393

واژگان اهورا در 3سال و10 ماهگی

پازل...........فاضل بخاطر.........بِداخر اسباب بازی......اَبسازی کامپیوتر.........کانتر تلویزیون........تیویزون نارنجی.........ناینجی آکواریوم.......آکایون شکلک........شِکَک دایی سجاد.....دایی سَزاد خفه شدم.......هفه شدم قورباغه.......قورقاغه کارتون.......کانتون  چسبیده.....چبسیده آروم آروم.....آلوم آلوم قرمز.......گِمز  هیولا....هلولا   فعلا اینا به ذهنم رسید
7 دی 1393

یلدای 93

دیشب یعنی شب یلدا تصمیم گرفتیم با عمه طیبه اینا بریم خونه عمو حامد(که مجرده تنها نباشه) شب خوبی بود همه دور هم بودیم تو هم حسابی با امیرحسین بازی کردی البته بینیت هم زخم شد.از دور اومدی اول فکر کردم خون دماغ شدی بعد دیدم نه زخم شده مثل همیشه عکس انداختن رو دوست نداری به زور  فقط چندتا عکس از تو وامیرحسین انداختم     اینم بینیت که زخم شده موهاتم بلند شده اما بابایی میگه فعلا کوتاهش نمیکنم ...
1 دی 1393

بازم اهورا و کارای عجیبش

هر چند وقت یه بار باید به یه لباسی گیر بدی و بپوشیش یه مدت با جوراب و دستکش بودی دیروز یکی از سویی شرت هاتو که دوسال پیش برات گرفته بودیم و الان بهت کوچیک شده رو تو خونه تنت کرده بودی شب بعد اینکه چایی خوردیم تو دوباره شروع کردی خرابکاری بازم دستمال کاغذی انداختی تو لیوان چایی راحت 1 ساعت مشغول این کار بودی     نگاه کن دستت از بس تو چایی و آب بوده چطور شده   ...
18 آذر 1393

اهورا و بردیا

چند شب پیش دوست بابایی با خانومش و پسر کوچولوشون (بردیا)  اومدن خونه مون بردیا همش میچسبید بهت و می اومد بغلت می نشست تو زیاد با بچه های کوچیکتر از خودت میونه خوبی نداری امابردیا از بس سماجت به خرج داد که تو کوتاه اومدی و باهاش بازی کردی   رفتی دراز کشیدی باز بردیا اومده کنارت و از رو تو رد میشد کلی اون شب به شما و کاراتون خندیدیم ...
11 آذر 1393

چندتا عکس از این چند روز

خونه دختر عمه ام در حال ورق بازی کردن با بچه هایی یکی دو روزه سرماخوردی و شدیدا تب داری(لپ هات و گوشت قرمز شده بودن) قربونت برم پسرم زودتر خوب شو که مامان و بابا طاقت مریضیتو ندارن ...
5 آذر 1393

یکی از کارهایی که اهورا دوست داره

اهورا عاشق خرابکاریه یکی از خرابکاری هاش اینه که تو لیوان یا استکانی که آب یا چایی توشه کاغذ و دستمال کاغذی بندازه   براش چای شیرین آورده بودم که با بیسکویت بخوره.اما همه بیسکویتها  رو توش ریخته بود و کاغذ و دستمال کاغذی هم بهش اضافه کرده بود   عاشق این عروسکشه باید بغلش کنه تا بخوابه به من میگه مامان هم تو رو دوست دارم هم هاپوم رو من و هاپوش رو مثل هم دوست داره این عکس هم خودش ازش انداخته چه عکسی هنری انداخته   ...
21 آبان 1393

شام غریبان

روز عاشورا اهورا با من و باباش نیومد بیرون با مامانم و خاله ام رفت از بس مامانم رو دوست داره که وقتی مامانم باشه دور من نمیاد چند عکس از روز عاشورا و شام غریبان در ادامه میذارم البته زیاد عکس ننداختم و عکسها هم خیلی جالب نبودن اما گفتم از هیچی بهتره برای شام غریبان شمع گرفتیم که ببریم بیرون روشن کنیم اما از بس هوا سرد بود نرفتیم و شمعها رو تو خونه روشن کردیم به درخواست اهورا برقها رو هم خاموش  کردیم اهورا با تولد اشتباه گرفت و شمعها رو فوت کرد   ...
14 آبان 1393

چند روز خونه مامان جون

اهورا یه هفته تموم همش بهونه خونه مامانم اینا رو میگرفت بالاخره پنج شنبه گذشته اومدیم خونه مامانم اینا من و اهورا موندیم ولی باباش بخاطر سر کارش جمعه برگشت خونه خودمون یک شنبه بازم اومد اینجا تاسوعا و عاشورا خونه مامانم بودیم البته هنوزم ما اینجاییم منتظریم تا باباش بیاد بعد از ظهر بریم خونه آقاجون اهورا(بابای باباش)   تو خونه مامانم اینا کمی اسباب بازی و عروسک داره دیدم عروسکاشو دور هم جمع کرده گفتم چرا اینجوری گذاشتیشون گفت: آشتی شدن فکر کنم عروسکاش جلسه داشتن تو این هفته که خونه مامانم اینا بودیم 2 بار نذر داشتن 1 بار آش رشته 1 بارم شله زرد که شله زرده نذر منم بود اهورا پر فرغونش عدس کرده بود و ت...
14 آبان 1393

یادش بخیر

خیلی وقتها میافتم یاد روزایی که کوچیکتر بودی خیلی بامزه بودی،درسته زیاد اذیتمون کردی ولی باز با وجود تو همه چیز قشنگتر بود   اینجا هنوز نمیتونستی خودت وایسی بابا نگهت داشته   بقیه در ادامه از بچگی خرابکار بودی خوابیدنتم از اول عجیب بود قربووووووووووووووون قیافه ات برم با اون رب دور لبت   بعدا تو پستهای بعدی دوباره از عکسهای کوچیکتریات میذارم عاشقتم کوچولوی دوست داشتنی خودم ...
6 آبان 1393